Thanks god! It's Wednesday
یه سوال: شب یلدا رو چی جوری باید گذروند؟
به نظر من: نمی دونم چرا شب یلدا اونقدر که برای همه مهمه که دور هم باشند برای من مهم نیست. خب به نظر من می شه دو نفری هم شب یلدا رو گذروند نیازی به این همه مهمونی دادن و مهمونی رفتن و بخور بخور که نیست.
شب یلدا به نظر یکی از همکارامون: بلند ترین شب سال رو باید گرفت خوابید شب به این بلندی دیگه که گیر نمی یاد.
دوباره به نظر من : با دوستان هم خیلی خوش می گذره البته این قضیه ربطی به شب یلدا نداره با دوستان همه شبای سال خوش می گذره.
بی ربط:من فکر می کنم زندگی گذشته آدما یه جور آمادگی برای سرنوشتی یه که در آینده به انتظارشون نشسته.
یک ایستگاه قبل از پناهگاه کولکچال، سینی کرایه می داد برای سرخوردن و چند نفری اونجا داشتن بازی می کردن ما هم رفتیم کنارشون چون سینی ایستگاه تموم شده بود شروع کردیم با نایلونی که یه دختر و پسر باحال از سطل آشغال برداشته بودند سر خوردن. تا اینکه دیدیم اون دختر پسره می گن پایه هستین بریم یه جای هیجان انگیز سر بخوریم ما هم گفتیم باشه. رفتیم پشت ایستگاه دیدیم یه مسیر پر شیب از بالای کوه به پایین می ره و تازه انتهای مسیر هم چون شیبش خیلی زیاد بود اصلا دیده نمی شد بعد یه بررسی به این نتیجه رسیدیم که وقتی به انتهای مسیر رسیدیم دراز بکشیم تا شاید با مغز زمین نخوریم. امیر نشست تو مسیر و من هم پشت سرش و سر خوردیم به سمت پایین. با چه سرعتی پایین می رفتیم خدا می دونه، برف های مسیر همین جور تو سر و صورتمون پاشیده می شد و نفسمون بند اومده بود. وقتی به اون قسمتی که شیبش خیلی زیاد بود رسیدیم دراز کشیدیم منتها به جای اینکه با مغز بخوریم زمین و کله مون خورد شه خدا رحم کرد و کمرمون خورد شد. بعد که از جامون پا شدیم برگردیم بیایم بالای کوه دیدیم ۱۰۰ جفت چشم به همراه مامور امداد و نجات کوهستان اون بالای کوه وایسادن و دارن ما رو تماشا می کنن. خیلی خجالت کشیدم که جلوی چشم این همه آدم به اون شکل مسخره از بالای کوه سرخوردم و اومدم پایین ولی خوب به هیجان بی نظیرش می ارزید.
پ.ن. مامور امداد هم از ما قول گرفت که دیگه تو کوه کارای خطرناک نکنیم.
پ.ن.پنج شنبه نامزدی پسر عموم(مجید) بود.
مدیر بازرگانی شرکت، بنده رو به سمت مدیر پروژه اُاس۲۲(اینم که اینگیلیش تایپ نمی کنه) منصوب نموده یعنی با این فرمایش ایشون قاصدک خانم تو این پروژه می شه سرپرست آقای ... با ۱۴-۱۵ سال سابقه کار و آقای ... با۷-۸ سال سابقه کار. نمی دونم چرا این کار و کرده و به چه دلیل ولی با این کارش حسابی من رو گرفتار کرده که حالا می گم خدمتتون:
از اون جایی که این آقایون در مقابل بنده تازه کار بسیار با سابقه هستند، من در برخورد با اونها خیلی سعی کردم که نهایت احترام رو بذارم و جوری برخورد کنم که خدایی نکرده فکر نکنند من عقده ایم و دارم رئیس بازی در میارم ضمنا بزرگتری کوچیکتری هم سرم نمی شه. حتی وقتی که به شکل مسخره به من می گفتند شما رئیسید من می گفتم که این چه حرفیه من سعی می کنم از شما کار یاد بگیرم و واقعا هم سعی می کردم از تجربیاتشون استفاده کنم.
اما از اونجایی که این آقایون بسیار بی جنبن و اصلا لیاقت این همه احترام من رو نداشتند شروع کردن به عیب و ایراد گرفتن از کارم و تذکر دادن و ضایع کردن من پیش سایر همکارا. حتی وقتی من تو اتاق کناری بودم همه باهم با صدای بلند از کار من و عیب و ایرادش صحبت می کردن. من چند روزی این رفتار اونا رو تحمل کردم اما دیگه امروز کاسه صبرم لبریز شد که اونا واقعا اینقدر بدجنسند که تمام این احترام من رو به خودشون جلوی بقیه وارونه جلوه میدن و به حساب بی عرضه گی من می ذارن و بعد از یک جر و بحث جدی با اونا تصمیم گرفتم همونجور که لایقشن باهاشون برخورد کنم.
نتیجه گیری اخلاقی: خانم ها هیچ لزومی نداره که به آقایون زیردستتون لطف کنید فقط امر و نهی کنید و بزنید توسرشون اینجوری هم کارا بهتر پیش میره و هم شما رو به عنوان یه سرپرست و مدیر بهتر قبول دارند.
از قدیم گفتند: خلایق هر چه لایق
خدا عاقبت شهر ما رو بخیر کنه که دست اندرکاراش این آدمای چپ اندر قیچی می شن.
دعوا
روز جهانیه ...
کی گفته خواهرشوهر فامیل حساب نمی شه؟ هان!
حالا می فهمم که چرا وقتی خاله من برای زندگی می رفت خارج از کشور زندایی هام گریه می کردن. اون موقع این گریه ها برام جای سوال بود چون خیلی رابطه صمیمی ای نداشتند و من خودم شاهد سم پاشی های خالم علیه اونا بودم برای همین هم پیش خودم بهشون حق می دادم که گریه شون از روی خوشحالی باشه و ته دلشون عروسی. ولی خوب حالا که این قضیه برای خودم پیش اومده فهمیدم، اونایی که می گن "کی گفته خواهرشوهر جزو فامیله" بسیار حرف مفتی می زنند یا حداقل مال من که جزو فامیلم حساب می شه.
پ.ن. ایشالله همه خواهر شوهرا موفق و سلامت باشن(دوباره من جو گیر شدم)
پ.ن. خدا رو شکر امیر امروز گزارشش رو تموم کرد و ایشالله امشب بهش خوش می گذره به قول خودش "گودبای پارتی گزارش"
من از کارم خسته شدم. خیلی برام غیر قابل تحمل شده. مُردم اینقدر شیش سال درس خوندنم و هدر دادم. باورتون نمی شه ولی حتی اوندفعه اسم دستگاه "جی پی سی" هم یادم رفته بود (دیگه از این دستگاه تابلوتر تو رشته ما وجود نداره). دلم برای همه پلیمرها چه کریستالی چه آمورف، لاستیک و پلاستیک و کامپوزیت و حتی ساختار شیش کباب کریستال ها که یه زمانی حالم ازشون به هم می خورد تنگ شده. دلم برای دکتر کتباب، دکتر شریف، دکتر ابراهیمی و حتی دکتر رفیع زاده که باز هم یه زمانی حالم ازش به هم می خورد تنگ شده.
پ.ن.از دست خودم خسته شدم چون تا حالا خودم کار پیدا نکردم و همش کار بوده که من رو پیدا کرده اینه که باز هم منتظرم کار بیاد سراغم ولی از کجا نمی دونم.
یه سوال
صبح ساعت ۶:۲۰ دقیقه از میدون سربند راه افتادیم و حدود ساعت ۸:۳۵ دقیقه پناهگاه شیرپلا بودیم. حدود ۴۵ دقیقه صبحونه خوردیم، استراحت کردیم و بعد به سمت قله راه افتادیم ۱۱:۳۰ جانپناه امیری(سیاه سنگ) بودیم نیم ساعت نشستیم و بعد همراه گروه آقا ابراهیم؟ با شعار(ماشاالله ماشالله ماشالله مارییییییا) به سمت قله رفتیم جای هر کی که نبود خالی ۱:۴۵ دقیقه رو قله بودیم هوا عالی آسمون آبی آبی و قله سفید سفید. چند تا عکس با دماوند و توچال انداختیم و یه ناهار خوشمزه خوردیم و بعد هم خودمون رو قاطی بر و بچ اسکی باز با تله کابین رسوندیم پایین. خیلی عالی بود دارم به خودمون امیدوار می شم.
پ.ن۱. امیدوارم یه روز از دماوند بنویسم.
پ.ن۲.چه اهمیت دارد گاه اگر میروید قارچ های غربت
پ.ن۳. بعد از توچال چی می چسبه: یه سری مهمون چترباز که از وقتی برگشتی تا حالا چترشون پهن شده و معمول نیست که کی قراره جمع شه.
چه می شه کرد ایشالله خیر بوده دیگه (اینو نگم چی بگم)